تبلیغات
گلستان سخن - باران


سر قبر نشسته بودم … باران می آمد.
روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟

مکث نکرد، گفت : سی سالگی …

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…




تاریخ : چهارشنبه 26 شهریور 1393 | 11:52 ق.ظ | نویسنده : عطیه دهقان نیری | نظرات

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس